امتحان داشتم ، کانونم رو زده بودم یزد
پنجشنبه صبح ساعت 8:30 با مامان حرکت کردیم
تمام طول مسیر هندز فیری گذاشته بودم و آهنگ گوش می کردم
هر از گاهی هم از اون پاکت بزرگ، خوراکی های خوشمزه انتخاب میکردم می خوردم
مامان هم توی حال خودش بود
رسیدیم، سرمای وحشتناکی بود
آژانس گرفتیم رفتیم هتل سنتی مون
بعد از دیدن چند تا اتاق
به اتاق سه تخته ی شماره ی 102 رضایت دادیم و مستقر شدیم
ناهارخوردیم و استراحت کردیم ،
چند ساعت درس خوندم
با مشاورم حرف زدم راهنمایی ها و دلگرمی های پایانی رو بهم کرد.
آهنگ نیمه ی گمشده ی منی رو که برای بار اول گوش میدادم گذاشته بودم روی ریپیت
و سعی میکردم با خوردن شکلات خودمو آروم نگه دارم.
بعد از شام هم رفتم عکاسی از هتل خوشگل مون
عکس ها رو برای امید و نگین و رویا جون فرستادم و گفتم خیلی جاتون خالیه.
اون شب یه برفی اومدکه خودشون میگفتن ده ساله یزد همچین برفی نیومده !!
ما هم می خندیدیم که پا قدم ما بوده و اینا
اونجا با یه خواهر برادر دوست داشتنی که از اراک
و یه پسر مودب و خوش برخورد که از ارومیه
اومده بودن آشنا شدیم.
اونا هم امتحان داشتن
با همدیگه برای فردا و رفتن به حوزه امتحانی و آژانس گرفتن هماهنگ کردیم
و یکم توی محوطه هتل نشستیم حرف زدیم.
مدیر داخلی و مسئول رزوشن هم که بسیار خوش برخورد بودن
و از هیچ کمکی دریغ نکردن؛ اومدن توی محوطه پیش ما باهامون حرف میزدن.
چون ساعت سرو صبحانه از 8 بود
برای ما 3 اتاق شب قبل صبحانه سرد آماده کردن بهمون دادن.
قرار شد هر کدوم زودتر بیدار شد بقیه رو هم بیدار کنه
به رزوشن هم سپردیم
مهران (پسری که از ارومیه اومده بود) زودتر بیدار شد اومد بیدارمون کرد
مسئول رزوشن هم صدامون کرد
صبح دنبال یه پلاستیک فیریزر بودم که وسایلم و بذارم داخلش
وقتی پیدا کردم و رفتیم توی لابی
دیدم در آب معدنیم باز شده، آب ریخته روی کارت ورود به جلسه ام!
بالای کارتمم پاره شده :دی
اونجا دوباره پیرینت گرفتم.
بعد از تموم شدن آزمون یه دعوای مفصل با مدیر برگذاری امتحان
بابت بی نظمی و سرد بودن سالن و کند بودن مسئولین و...کردیم
و سه تایی برگشتیم هتل.
بی نهایت گرسنه بودیم، از بهترین رستوران یزد سفارش چلو کباب دادیم که فوق العاده بود!!!!
چون ساعت 3 بلیت برگشت داشتیم بعد از ناهار سریع وسایل مون رو جمع کردیم،
اتاق رو تحویل دادیم و اومدیم.
نگین از قبل برای شام دعوتم کرده بود
وقتی رسیدم رفتم خونه شون
دلمه کلم ، بادمجون و فلفل دست پخت خوشمزه ی مامانش رو خوردم
و پرونده این امتحان و این سفر بسته شد
+ امیدوارم به لطف و بزرگی خدا نتیجه اش
برای من و همه ی کسایی که زحمت کشیدن
خوب و خیر باشه
++ مهران ازم خواستگاری کرد :دی
برچسب:
نویسنده: پرهام طاهری